تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلام به همه گل دختران گل ........

امیدوارم حال همتون عالی باشه ..........


امروز یه داستان کوتاه براتوت آوردم که خیلی جالبه ! بخونید و نظر بدید که اگه شما جای اون دختر بودید چیکار میکردید ؟


البته امیدوارم این اتفاقات واسه هیچ کدوم از شما پیش نیاد ...

امیدوارم خوشتون بیاد...نظز فراموش نشه....

دوستون دارم..............

این اتفاق برای یک دختر 30 ساله که از همسرش جدا شده بود افتاد ، این دختر توی یکی از روستاهای گیلان زندگی میکرد...

من این داستان رو از زبون اون دختر براتون تعریف میکنم...

 

من اسمم نازنینه... 30 سالمه ....توی یه خانواده ی معمولی زندگی میکنم... پدرم ما رو گذاشته بود رفته بود و مادرم هم خدمتکار مدرسه بود . خرج ما رو میکشید ...

 11 سال پیش ازدواج کردم ...اما از ازدواج هم شانس نیوردم !

 توی این 11 سال رنگ زندگی خوش رو ندیدم...


زندگیم شده بود کتک خوردن از شوهری که مشکل روانی داشت و سکوت در مقابل این همه بدبختی.. طی این سالها که با بدبختی زندگی کردم حتی یه بار هم صدام در نیومد..

شوهرم روانی بود، میوفتاد به جونم و کتکم میزد. بدون اینکه دلیلش رو بدونم !

حتی به خانوادم هم نگفتم که همچین اوضاعی دارم... بچه دار شدیم گفتم شاید با وجود بچه زندگیم بهتر شه ! اما این فقط یه خیال واهی بود... چون اون اصلا عوض نشده بود !

تحمل کردم به خاطر اینکه شوهرم از اقواممون بود و نمیخواستم که آبروم جلوی دیگران بره !

اما دیگه تحملم تموم شد.

بعد از 11 سال تصمیم گرفتم جدا شم ازش... گفتم نمیتون باهات زندگی کنم.

بچم رو هم ازش گرفتم تا خودم بزرگش کنم ... نمیخواستم بچم دست یه

آدم روانی بزرگ شه !

 

بعد از جدایی از همسرم رفتم سر کار و تصمیم گرفتم که خودم رو با کار مشغول کنم...

هروز صبح زود میرفتم سرکار...

یکروز صبح مثل همیشه ساعت 6 پاشدم که برم سرکار... آماده شدم و رفتم . از اونجایی که تو روستای کوچیکی زندگی میکردم ،روستا خیلی سوت و کور بود...اون وقت صبح من توی خیابون خلوت منتظر ماشین بودم...

هوا هم هوای زمستون بود و هنوز گرگ و میش بود و کامل هوا روشن نشده بود ..

چند دقیقه بعد یه ماشینی کنارم وایساد... دوتا پسرکه کم سن و سال هم بودن ، 18-19 ساله ، ازش اومدن بیرون...یه آدرس در آوردن و ازم خواستن تا راهنماییشون کنم ...

همین که خواستم آدرس رو بگم بهشون ، یکیشون با یه چیزی زد تو سرم ...

دیگه نفهمیدم چی شد ...

صبح به ظهر تبدیل شد... شد 4 بعد از ظهر ، شد 9 شب ، فرداش ، 3 روز بعد ... هیچکی ازم خبر نداشت ...

خونوادم همه جا رو گشتن ، به همه خبر دادن بعد از 3 روز کاملا قطع امید کرده بودن از من ! فک میکردن من دیگه حتما مردم !

چشمم رو باز کردم . توی یه بیابون بزرگ ،خالی از هر چیزی افتاده بودم... یه گوشی هم کنارم بود... اما نمیتونستم باهاش هیج جا زنگ بزنم !

نمیدونستم چیکار کنم...چون تو این دو سه روز هیچ چیزی ، نه آب نه غذا نخورده بودم ، توان حرکت کردن نداشتم !

با این حساب هر طور شده خوم رو به یه آبادی رسوندم ...همونجا بی هوش شدم !یه پیرزن تنهایی من رو پیدا کرد و به خونش برد .

بعد که به هوش اومدم و چشمام رو باز کردم دیدم که یه پیرزنی جلوم نشسته و داره ازم مراقبت میکنه !

 

 

بهم گفت : خدا رو شکر به هوش اومدی.. میرم برات غذا بیارم...

من فقط ازش پرسیدم که کجام ؟

و اون جواب داد کاشان !!!!!!!!!!

من اون لحظه اصلا نمی فهمیدم دورو برم چه خبره ! کاشان ؟

من کیاشهر بودم ، الآن کاشان ؟

با خونوادم تماس گرفتم و گفتم که من کاشانم ! باورشون نمیشد زنده ام ! با تعجب پرسیدن :کاشان ؟ اونجا چیکار میکنی ؟ چه جوری سر از کاشان در آوردی ؟

منم گفتم که هیچی نمیدونم چون بی هوش بودم این چند روز رو !

گفتم حالا چیکار کنم ؟!

خانوادم گفتن خودت رو میتونی به تهران برسونی ؟

منم گفتم آره سعی میکنم برسونم...

از پیر زن یکم پول خواستم ! پیرزن بیچاره هم 10 هزارتومن بیشتر پول نداشت که همونم بهم داد....

کلی ازش تشکر کردم و با اون پول خودم رو به تهران رسوندم ! اونجا فک و فامیل داشتم ... اومدن دنبالم و بهم کمک کردن ...

بعد از یکی دو روزم برگشتم خونمون... وقتی خانوادم رو دیدم انگار دنیا رو داده بودن بهم !

بچم ، مادرم ، خواهرام ....

باورم نمیشد که دوباره دارم میبینمشون !

باورم نمیشد که یه روز از خواب پاشدم و بعدش این همه اتفاق برام افتاد بدون اینکه دلیلش رو بدونم !

 

بازم خدا رو شکر میکنم که سالم برگشتم پیش خونوادم ...

هنوزم وقتی یاد اون اتفاق میوفتم مو به تنم سیخ میشه .......اولین هدفی که اونا بخاطرش منو گرفتن ، تجاوز بود... اما اونا با من هیچ کاری نکرده بودن ، دستم بهم نزده بودن..

توی این دو سه روز که بی هوش بودم یادم میاد که یکی دوبار واسه چند ثانیه چشمام رو باز کردم و بعد دوباره بی هوش میشدم ! ... یادمه که توی اتاق تاریک بودم...

حس میکردم که کسی هم اونجاست اما چهره ی هیچ کسی رو ندیدم...

شاید ازین که من بی هوش شده بودم ترسیده بودن ...

بعضی از اطرافیانم هم میگفتن که کار شوهر سابقمه ... آخه اون یه بیمار روانی بود... هرکاری از دستش برمیومد...

نمیدونم ... واقعا نمیدونم ...........

اما امیدوارم این اتفاق واسه هیچ کی نیوفته .....

چون واقعا وحشتناکه !

هنوزم ترس همه جا باهامه !

بخاطراون  شوک  ..................




طبقه بندی: MemoRy، 
[ شنبه 21 آبان 1390 ] [ 01:42 ق.ظ ] [ mercede ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :