تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ
سلام به دوستای گلم..........

امیدوارم حال همتون عالی باشه..........

اومدم با پارت 4 ، در واقع قسمت آخر داستان.......

امیدوارم خوشتون اومده باشه........
این یه داستان واقعی بود و من خیلی مختصر براتون نوشتم . تو این زندگی که خوندین اتفاقای زیادی افتاد که نشد بنویسم...
مرسی که خوندین...

برین ادامه مطلب واسه داستان.......

دوستون دارم......
بوسسسسسس


 علی رو از خونه بیرون کردم وگفتم که میخوام ازت جدا شم.

از وقتی که جدی رفتم دادگاه و درخواست طلاق دادم، علی خونه نشسته و گریه میکنه و میگه من هنوز سارا رو دوست دارم.


فک میکنه من هنوز همون دختر ساده ایم که هر بلایی خواست سرش بیاره !



اما من میدونم چرا این حرفو میزنه . همش بخاطر مهریست!
روز خاستگاری بابام گفت من به مهریه و این حرفا نیازی ندارم .

از اولش گفتم که هرکس که میخواد با دخترم ازواج کنه ،مهریه ی دخترم باید 14 تا سکه باشه.

اما مامان علی رو یه پا وایساد و گفت نه ! واسه خانواده ی ما افت داره بگن عروسشون مهریش فقط 14 تا سکه باشه 
و مهریه رو کردن 750تا سکه و الآن دقیقا به غلط کردن افتادن!

من منتظرم که بیاد دادگاه تا همه چیز رو باهاش تموم کنم. حتی دیگه نمیخوام ببینمش!

باورم نمیشه که چقدر دوست داشتمو واسش ارزش قائل بودم، چقدر بخاطرش عذاب کشیدم ، چقدر این اواخر بخاطر کاراش گریه کردم و خودمو عذاب دادم!


تو مدت زندگیمون که حدود 1 سال بود به اندازه ی چند سال پیر و ضعیف شدم ،انقدر که تحملش کردم!

هر روز تو خونه مینشستم و تنهایی گریه میکردم. مگه من چندسالم بود که باید همچین تجربه ی سنگینی به دست میاوردم ؟!


این زندگی حق من نبود !

تقصیر خودم بود، تقصیر خونوادم بود که انقدر بهش میرسیدیم. بعد این موضوع مامانم بهم گفت که اگه دفعه ی بعد بخوای ازدواج کنی ، حتی اگه گشنگی بکشی من یه هزاری نشونت نمیدم چه برسه که بخوام خرجت رو بدم ! الآن تجربه شده واسمون !


الانم خونه ی بابام هستم. خانوادم نسبت بهم خیلی محتاط هستن. منم خیلی با احتیاط رفتار می کنم. چون همیشه سردختراست که شکسته میشه !


با بابام میرم دفترش و مشغول به کارم تا یه جوری فراموش کنم اتفاقای بد زندگیمو...


این زندگیه من بود که واستون تعریفش کردم، امیدوارم تجربه ی بد من واسه شما تجربه نشه ،بلکه ازش درس بگیرین...


اینم ازین داستان ....
تموم شد...
امیدوارم هیچ کس تجربه ی تلخ تو زندگیش نداشته باشه ....
نظر فراموش نشه....
با داستان های بعدی در خدمتتون هستم..............
دوستون دارممممممممممممممممممم.........................



طبقه بندی: Tajrobeye Talkh، 
[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 01:16 ق.ظ ] [ mercede ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :