تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ
سلام به گل دخترای عزیز .......

اومدم با پارت 3 ...........

زیاد حرف نمیزنم ...برید بخونید

نظر نشه فراموششششششششششش



از علی پرسیدم که این عکسام خوشگله ؟
اما اون با سردی گفت ولش کن!

گفتم چرا ؟ دوست نداری عکسامو ببینی ؟
علی گفت: بهت میگم تمومش کن، نمیخوام عکساتو اینجوری ببینم !

دیگه کم کم داشت شکم به یقین تبدیل میشد با این رفتار علی !

یعنی فقط بخاطر اینکه نمی خواست اون دختر عکسامو ببینه اینکارو کردو اونجوری باهام رفتار کرد.
برگشتیم خونه و اون شبم تموم شد.
بعد از اون، چندبار پیش اومد که ما جایی بریم و اون دخترم اونجا باشه.

کم کم که جلو میرفت تقریبا همه جا که ما میرفتیم اون دختر هم بود!

یه روز متوجه شدم گردنبندی که مامانم به علی هدیه داده بود پیدا نیست ! از علی پرسیدم چیکارش کرده؟ گفت گمش کردم ، بهت نگفتم که ناراحت نشی !

بعد فهمیدم که فروخته بودش و با پولش واسه دختره هدیه و وسایل خریده بود.

با وجود اینکه تحمل این چیزا خیلی سخت بود ،اما من باز تحمل میکرد ، چون نمیخواستم زندگیم از هم بپاشه!

سیزده بدر بود. علی ازم خواست که بریم پیست موتورسواری. منم قبول کردم.

وقتی رسیدیم ، دیدم اون دختره هم طبق معمول با شوهر و بچش اونجاست . من دست علی رو گرفتم و چسبیدم بهش، اما اون دست منو محکم پرت کرد !

همیشه از اینکه دستشو بگیرم بدش میومد، اما میگفت باشه یه 10 دقیقه ، یه ربع دستمو نگه دار بعد که خسته شدی خودت ول کن ، منم قبول میکرد اما ایندفعه ...

اون روزم گذشت ... شبا میرفت و دیر میومد. حتی میفهمیدم که با دختره رابطه برقرار کرده !

از طرفیم شوهرخواهر همون دختره یکی دو بار به بابام گفته بود که دومادت طرفای خواهرزن من میچرخه ! اما خونوادم بخاطراعتمادی که به علی داشتن باورشون نمی شد ! فک میکردن اون طرف دروغ میگه!

دیگه تحملم تموم شد. کم آورده بودم .دیگه تا کی میتونستم درد بکشم و به کسی نگم ؟!.

با مامانم حرف زدم و موضوع رو بهش گفتم، مامانم گفت سارا یه چیزی بگم ؟
گفتم خب بگو !

گفت همین دختره توی دسته من بهش شکم کرده بودم ، چون کل دسته اونو علی داشتن به هم اشاره میزدن!

به بابام هم موضوع رو گفتم. بابام هم اوایلش باورش نمیشد ، اما با مدرکایی که براش آوردم باورش شد که راست میگم.

یه شب بابام من و علی و خانواده رو جمع کرد و از علی پرسید جریان رو. علی هم در کمال پررویی گفت که من اون 

دختر رو دوست دارم و میخوام باهاش ازدواج کنم !

بابام فقط یه جمله بهش گفت. گفت هار شدی علی !

اینم از قسمت 3...
امیدوارم خوشتون اومده باشه....






طبقه بندی: Tajrobeye Talkh، 
[ یکشنبه 15 آبان 1390 ] [ 01:12 ق.ظ ] [ mercede ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :