تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

این هم یک داستان کوتاه که قبلا هم گذاشته بودم...

اینو از زبون دوستش که برام تعریف کرده میذارم اسمش عوض میکنم!(داخل پرانتزها حرفای خودمم)

(هییییییییییییی نمیدونم چطوری شروعش کنم آخه سنیم نداشته حتی از سودا هم کوچیکتر بوده...همش پنجم ابتدایی میخونده...)

دوستم اسمش آیلار(به بزرگی خودتون ببخشید خواستم اسمی انتخاب کنم که بین بچه های وب نباشه یهو ناراحت نشه)بود.پدر و مادرش از هم جدا شده بودن و یه برادر داشت که دبیرستانی بود و تقریبا میشه گفت هفته ای یک بار یه دوست دختر عوض میکرد...خودتونم احتمالا بدونین که بچه های اینجور خانواده ها چجوری میشن(فکر کنم منظورش این بوده که وقتی پدر و مادرت ولت کنن و برادرتم مثل این باشه!فک نکنم منظورش همه خانواداه هایی باشن که پدر و مادر از هم جدا شده باشن...البته این نظر منه هااااااا)

آیلار وقتی توی تهران بوده یکی بهش تجاوز میکنه!(بیچاره...تو سن پنجم ابتدایی...)

جریان از این قراره که مثل اینکه یه دوست پسر داشته...(هیییییییییییییییییییییییییییییی)

بعد این دوست پسر  گل و گلابش به بهونه اینکه ببرتش و آیلار رو به خانوادش نشون بده اونو میبره خونشون!وقتی آیلار وارد خونه میشه دوست پسرش در و میبنده و قفلش میکنه!تازه دوستم می فهمه که جریان از چه قراره و شروع میکنه به جیغ و داد کردن!پسره هم در مقابل کتکش میزنه و بهش تجاوز میکنه...نصفه شبم ولش میکنه به امون خدا....

وقتی بر میگرده خونه مامانش میبینتش و میپرسه که چرا دستات کبوده؟اونم در جواب میگه که با اسکیت خورده زمین... و تا یک ماهم همش لباسای آستین بلند میپوشه!

وقتی که اومدن شهر ما،جریان رو برای معلم بهداشتمون تعریف کرد...آخه اونا از ما مشکلاتمون رو میپرسیدن.معلم بهداشتمون بهش گفته بود که بره دکتر.وقتی رفته بود دکتر بهش گفته بودن که فعلا روی جسمش نمیتونن کاری کنن و فعلا روی روانش کار میکنن تا 18 ساله شه و با اجازه پدرش بتونن عمل ترمیم رو انجام بدن!

 

واقعا وقتی خوندمش خیلی دلم گرفت!راستش برام سخته تحمل این چیزا....سنی نداشته همش 10 سالش بوده....هیییییییییییییییییی

یکی نیست بهش بگه آخه دختر خوب...دختر گل مگه 10 سالگی سنیه که بخوای دوست پسر داشته باشی؟؟؟؟؟؟؟من واقعا نمیفهمم ماها چرا اینطوری هستیم؟؟؟؟

دلم گرفته بد جور...هیییییییییییییی

به امید روزی که تو جامعمون از اینجور کثافت کاریا کم ببینیم!

خیلی چیزای رو منم نمیدونم...اینکه پدر و مادرش فهمیدن بهش تجاوز شده یا نه!مادرش چرا تو سن 10 سالگی اینو تنها گذاشته بره بیرون و وقتی نصفه شب برگشته خونه چیزی بهش نگفته...

کمی هم خانوادش مقصرن...کاش کمی هم خانواده ها بیشتر به فکر بچه هاشون باشن!هیییییییییییی

واقعا ماها چقدر خوشبختیم و نمیدونیم دو رو برمون چه خبره!وقتی خودمو با این دختره مقایسه میکنم دلم خیلی میگیره!هر چند خوشحالم که یه همچین مسائلی برام پیش نیومده اما از این ناراحتم که سرنوشتش براش بد رقم خورده!هییییییییی





طبقه بندی: MemoRy، 
[ یکشنبه 15 آبان 1390 ] [ 12:29 ق.ظ ] [ fatii khan0mii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :