تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلام دوستان

این هم آخرین قسمت تکراری از قسمت دیگه جدید میشه اما گفته باشم که اون هر روز گذاشته نمیشه هفته ای 3 بار ذاشته میشه...شاید هم 2بار...دوستتون دارم بفرمایید ادامه


باورش برام سخت بود...سینا برای همیشه میخواست منو ترک کنه...کسی که برام از تمام وجودم هم با ارزش تر بود...کسی که میدونستم اگه حتی یک روز صداشو نشنوم دیوانه میشم چه برسه به اینکه اصلا بهش زنگ نزنم...

اما سعی کردم به خودم بقبولونم که سینا دیگه وجود نداره.....میخواستم توی قلبم اونو بکشم تا دیگه بهش فکر نکنم....اما مگه میشد؟نه...امکان نداشت موفق بشم!از فردای اون شب من دیگه حق نداشتم به سینا زنگ بزنم!هر روز دلم میخواست صداشو بشنوم اما....دقیق یادم نمیاد چه مدت با هم در ارتباط نبودیم...ولی یادم میاد که من توی ظاهر نشون میدادم که دیگه دوسش ندارم!حتی یه بار بهش گفتم:خودتو توآینه دیدی؟؟شدی عین خوشگل درخت نارگیل!

سینا از عصبانیت نزدیک بود منفجر شه اما تا اون بخواد چیزی بگه من و دوستم دوییدیم کلاسمون و اون نتونست جوابی به من بده!یه مدت گذشت و من دیگه نتونستم طاقت بیارم...یادم میاد که سینا بهم گفته بود تا 3بار حق دارم قهر کنم و اون توی اون 3بار منتمو خواهد کشید اما هیچ وقت این کارو نکرد...بالاخره طاقت نیاوردم و دوباره بهش زنگ زدم!

-الو؟؟سلام سینا...

-سلام...بفرمایید؟

-منو نشناختی؟به این زودی صدام یادت رفت؟

-نه شناختم..خوبی سودا؟

-نه خوب نیستم...سینا خیلی نامردی...چرا انقدر منو اذیت میکنی؟؟مگه من چیکار کردم؟؟

-دوباره شروع نکن...ما حرفامونو با هم زدیم!قرار شد دیگه به من زنگ نزنی...

-تو گفتی من تا 3 بار میتونم قهر کنم یادت رفته؟اما تو هیچ وقت نیومدی سراغم...

-تو فرصتی نداری!خودت همه چیز رو خراب کردی!

-اما تو دیگه از بودن با من سیر شده بودی!من دلتو زدم...دداری میری سراغ یکی دیگه!

-آره اتفاقا همین الانم دارم میرم دوست دخترمو ببینم!پس لطفا قطع کن ومزاحم نشو!

-تو خیلی پست و نامردی..خیلی نامردی(سینا از کلمه نامرد متنفر بود)

اینو گفتم و قطع کردم.سینا زنگ زد:

-نامرد خودتی....مگه من بهت نگفته بودم به کسی چیزی نگو؟رفتی درست همه حرفای منو تحویل سنا دادی!

-تو واسه من چیکار کردی سینا؟همیشه اذیتم کردی...گذاشتی سنا اینا اذیتم کنن!گذاشتی دوستات تحقیرم کنن و بهم بخندن...مگه من چه گناهیی کرده بودم؟؟دوستت داشتم...جرمه؟؟گناه بزرگیه؟؟

پشت تلفن زار زار داشتم گریه میکردم...حالم دست خودم نبود....سینا آرومتر شده بود...

-سودا..گریه نکن.خواهش میکنم.

-برای تو چه اهمیتی داره؟مگه شنیدن گریه من بهت آرامش نمیده؟؟خوشحال نیستی ازاینکه اشکمو درآوردی؟

-بس کن سودا...میخوای دوباره با هم دوست شیم؟

من سکوت کردم و هیچی نگفتم...

-اما نمیتونی به عنوان دوست دخترم باشی...مثل خواهر برادر...قبوله؟؟

-قبوله..

-پس میبینمت..الان کار دارم باید برم!

-خدافظ...

از اون روز رابطه ما شد مثل دو تا دوست معمولی...من حق نداشتم به چشم یه دوست پسر بهش نگاه کنم!فکرکنم اون موقع تولدش گذشته بود و من تلفنی تولدش رو تبریک گفته بودم....قبل ازدعوامون!سینا دو تا تولد داشت...یکی تو شناسنامه اش ثبت شده بود و توی اردیبهشت بود و یکی روزی که به دنیا اومد بود و توی فروردین بود.نزدیک تولد شناسنامه ایش شدیم...من بازم یه احمق بودم!یه احمق به تمام معنا....زیر بارون ایستاده بودم تا بیاد...همه بچه های مدرسه که به کانون میومدن وقتی از کنارم رد میشدن مسخره ام میکردن و میرفتن...اما من همچنان منتظر بودم..و بالاخره اومد...با دوستش بود.سوار ماشین شدم و کمی اون حوالی رو گشتیم.براش یه گل گرفته بودم...یه گل مصنوعی که خیلی خوشگل بود...عطر مورد علاقه خودم و خودش رو هم بهش زده بودم..وقتی کادو رو بهش دادم گفت:مگه من بهت نگفتم برام کادو نگیر؟؟مرسی دستت درد نکنه...

-خواهش میکنم...تولدت مبارک...راستی سینا من فردا صبح برای چی باید بیام سر قرار شما؟؟

-اگه خواستی میتونی نیای...اما اگه بیای ممنون میشم!

-باشه...میام.

ماجرا از این قرار بود...سینا و سنا هر روز صبح ساعت 7 وبعد از ظهرا طرفای ساعت 12 اینا با هم قرار میذاشتن...اون روز صبح من هم باید توی قراشون شرکت میکردم تا سنا مطمئن شه چیزی بین من و سینا وجود نداره.سر ساعت 7 من...سنا و یکی از دوستای مشترکمون که البته حالا دیگه میانه زیاد خوبی با سنا نداشت توی یکی از کوچه هاای نزدیک به مدرسه منتظر سینا بودیم...

-نمیدونی سینا واسه چی گفته منم بیام؟؟

سنا:نه...هر وقت خودش اومد ازش بپرس...

کمی که گذشت سینا با چشمای پف کرده از راه رسید..قیافش انقدر خنده دار شده بود که حد نداشت.بعد از اینکه اومد در کنار سنا شروع به قدم زدن کردن...من بلند گفتم؟؟کارتون با من چی بود؟؟

سینا گفت:هیچی..حل شد!

-صبج کله سحر منو کشوندی اینجا بگی هیچی حل شد؟؟؟

-مرسی که اومدی...اما واقعا حل شد!

سنا:من نگفته بودما...خودش گفته بود.

سنا و سینا با فاصله کنار هم راه میرفتن...من که اینطوری دیدم با یه خنده ساختگی گفتم:همیشه اینطوری از هم دورین یا منو دیدین اینقدر از هم فاصله گرفتین؟

سینا که انگار منتظر یه اشاره بود نزدیک شد و دست سنا رو گرفت...

من نزدیک تر رفتم و خطاب به سنا گفتم:من میدونم که واسه چی اینجام...سنا خانم بین من و سینا هر چی که بوده تموم شده...ما الان مثل خواهر برادریم نه چیزی بیشتر و نه کمتر...اگه سینا داداشمه پس...تو هم میشی زنداداشم!براتون آرزوی بهترینها رو میکنم...امیدوارم تمام لحظاتی که با هم میگذرونین پر از شادی باشه....خدافظ

اینو گفتم و رومو برگردوندم تا از اونجا برم...بغضی که توی گلوم بود بالاخره نتونست دووم بیاره و ترکید..اما اشکام بیصدا روی گونه هام میریخت...وقتی رومو برگردوندم و خواستم برم سنا صدام کرد..

-سودا....گریه نکن..باشه؟

من با یه خنده ساختگی بدون اینکه برگردم گفتم:چرا باید گریه کنم؟اتفاقا خیلی هم خوحالم.وای دیر شد باید برم مدرسه...خدافظظظظظظ خوش بگذره!

بعد از پشت باهاشون بای بای کردم و با دوستام به سمت مدرسه دوییدیم...سنا از همون لحظه اول که وارد مدرسه شده بود بین همه بچه ها جار زده بود که چه اتفاقاتی افتاد و من چیا گفتم...دیگه برام مهم نبود...اصلا مهم نبود...به خاطر دوستی معمولی من و سینا من و سنا هم روز به روز به هم نزدیک تر میشدیم...انگار نه انگار که تا چند وقت پیش دشمن هم بودیم...سنا مادرش فهمیده بود که با یه پسر در ارتباطه و به همین خاطر کنترلش میکرد...خودش میاوردش مدرسه...خودش برش میگردوند...و من این وسط تناه پل ارتباطی بین این دو نفر بودم...پیام های سینا رو به سنا و پیام های سنا رو به سینا میرسوندم.

هر روز کارم این شده بود حرفایی که سینا میخواست به سنا بزنه رو گوش کنم و بعد برم تحویل سنا بدم ودوباره همون کارو برای سنا هم تکرار کنم....خیلی سخت بود اما من اینکارو میکردم...حداقلش این بود که توی اون لحظه ها در کنار سینا بودم....

زمان به همین ترتیب میگذشت و من به عنوان دوست سنا و خواهر سینا بودم...تابستون بود و سنا هم توی کانون زبان ثبت نام کرده بود...روزامون یکی بود و این یعنی من دوباره باید پیام رسان میشدم...یه روز سنا میخواست سیننا رو ببینه بنابراین باید بهش زنگ میزدیم تا بیاد اما سنا که نمیتونست این کارو بکنه..رفتیم طرف کیوسک تلفنی که اونجا بود گوشی رو برداشتم و شماره سینا رو گرفتم...بعد از چند تا بوق صداش توی گوشی پیچید...

-الو؟

-الو سلام سینا...خوبی؟

با بی حوصلگی جواب داد

-مرسی تو خوبی؟؟

-ممنون...سینا یکی هست که میخواد ببینتت...

-من الان کلی کار دارم سودا...بذار بمونه بعدا همو  میبینیم

-اما اون کسی که میخواد ببینتت من نیستم...

-پس کیه؟

-گفتم که یکی...

-یکی یعنی کی؟

-سنا...بیا به همون کوچه ای که همیشه میرفتیم...

یه لحظه انگار خبر خوشحال کننده ای بهش داده باشن لحنش عوض شد و گفت:تا یک ربع دیگه اونجام...

تلفن رو قطع کردم..سعی کردم ناراحتیمو بروز ندم به همین خاطر خندیدم و گفتم:بیا بریم تو کوچه...تا یک ربع دیگه میرسه..

سنا و من هر دو با هم به سمت کوچه ای که توش قرار داشتیم رفتیم...من سینا رو از دور دیدم که داره میاد به همین خاطر از سنا جدا شدم تا اونا راحت باشن...سنا با فاصله سمت چپم بود و سینا داشت از سمت راستم می اومد...در واقع من با فاصله مابین اونا قرار داشتم...سینا وقتی می اومد اصلا انگار نه انگار که منو دیده باشه مستقیم به سمت سنا رفت و دستشو گرفت...اگه دوستاش اونجا نبودن حتما بغلش میکرد ومیبوسیدش...یه لحظه خیلی دلم گرفت...سینا حتی برنگشت بهم سلام کنه تا اینکه سنا بهش گفت:سودا اونجاست...

برگشت سمت من و با یه لبخند مصنوعی سلام داد و حالمو پرسید اما خیلی زود برگشت سمت سنا و در کنار هم شروع کردن به قدم زدن...با هم میگفتن و میخندیدن و منم با فاصله پشت سرشون راه افتاده بودم...میدونستم که الان دوستاش دارن بهم میخندن اما برای من مهم نبود....





طبقه بندی: Real Love Story، 
[ جمعه 20 آبان 1390 ] [ 10:16 ق.ظ ] [ fatii khan0mii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :