تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

 سلام دوستای عزیزم خوبین؟؟

اینم پارت هفت...از دو قسمت دیگه قسمت جدید رو میخونین دیگه حوصلتون سر نمیره..دوستتون دارم


-مگه بهت نگفتم دیگه به من زنگ نزن ها؟

-چرا گفتی...اما اگه قراره این آخرین باری باشه که داریم با هم حرف میزنیم باید به حرفام گوش کنی!

-بگو

-چرا؟چرا با من اینطوری هستی؟از اول دوستیمون تا الان من کاری کردم که ناراحتت کنه؟برخلاف خواستت کاری انجام دادم؟چرا اینقدر به من نزدیک شدی بعدش میخوای ولم کنی ها؟

-همچین حرف میزنی انگار چیکارت کردم!یه دست گرفتن که این حرفا رو نداره!تازشم تو خودتم خواستی اگه نمیخواستی من نمیتونستم!

-خیلی پستی سینا...خیلییییی...نامردی

-آره نامردم!تو بدتر از منی!برا چی حرفایی که بهت زدمو رفتی به سنا گفتی ها؟اون حرفا فقط بین من و تو بود!

-ما فقط میخواستیم ببینیم تو راجع به ما چیا میگی...سنا هنوزم پیشته؟پی اون داری اینطوری سر من داد میزنی؟

-نه رسوندیمش خونشون الان رفت!واییییییی هوا چه سرده...

-مگه بیرونی؟چرا مواظب خودت نیستی سینا؟میدونی که نمیتونم ببینم مریضی...بشین تو ماشین خوب؟سرما میخوری هوا سرده...

-سودااااااااا....تو رو خدا..با من اینطوری رفتار نکن!آخه تو چرا اینطوری هستی؟چرا اینهمه با من مهربونی؟

-چون من تو رو دوست دارم!نمیخوام چیزیت شه حالا بشین تو ماشین تا سرما نخوردی...

-تو چیه منی؟

-نمیدونم!

-لوس نشو دیگههههه!

-دوست دختر گل تو...

-آفریییییییین...

اون روز با هم آشتی کردیم یعنی انگار نه انگار که با هم چند دقیقه پیشش دعوا کردیم!بعدشم دیگه مدرسه نرفتیم چون تعطیل بودیم و من خوشحال بودم چون تا یه مدت اذیت های سنا و دوستاش دو رو برم ننبود و راحت بودم!

چند روزه دیگه که چهارشنبه سوری بود عصری من بهش زنگ زد م اما هرچی زنگ زدم جواب نداد منم پیش دوستم(منو میگه)خراب شدم چون  اومده بود دنبالم منم خواستم به سینا زنگ بزنم و 4شنبه اشو بهش تبریک بگم که اونم جواب نداد!

بالاخره عید شد و چند روزی هم از عید گذشت...فکر میکنم 7 فروردین بود...بهش زنگ زدم وقتی جواب داد خیلی خوشحال بود...

-وای سودا خیلی خوشحالم که زنگ زدی...دلم برات تنگ شده بود...برای صدای قشنگت برای حرفات!

-مگه این چند روزه با سنا حرف نزدی؟

-چرا...ولی سنا خیلی خشکه!تو خیلی قشنگ حرف میزنی...آدم اصلا از حرف زدن با تو خسته نمیشه!

مهدی هم اونجا پیشش بود و به من سلام کرد.

مهدی:سلام آبجی کوچیکه...

-سلام خوبین؟

مهدی:تو خوبی؟کجایی تو؟دل این سینا پوسید...

سینا:آره راست میگه الان این اینجا داشت با دوست دخترش حرف میزد منم بهش حسودیم میشد که تو زنگ زدی!

اون رو زهم خیلی خوشحال بودم چون رفتار سینا خیلی خوب بود!

چند مرتبه دیگه هم به سینا توی عید زنگ زدم و توی یکی از دفعاتی که با هم صحبت کردیم سینا به یه موضوعی اشاره کرد...

-سودا خسته شدم...میخوام دیگه رابطمو با همه دخترا کات کنم!

-حتی من؟

-همه و همه...

-خوب پس اگه میخوای قطع کنم.

-نه...منظورم این نبود...

-حتی با سنا هم میخوای رابطتو کات کنی؟مگه دوسش نداشتی؟

-نمیدونم...شاید با اونم آره...

بالاخره عید تموم شد و فرداش اومد و وقتش شد که بریم مدرسه!ما بعد از ظهرا بودیم ...اونطور که میدونستم سینا قرار نبود بیاد چون تبریز بود...وقتی از سرویس داشتیم پیاد میشدیم شقایق دوستم گفت:هی سودا سینا اومده!

مم زود سرمو چرخوندمو گفتم کو؟اما ندیدمش و گفتم مسخره...

بعدش که داشتیم میرفتیم طرف مدرسه یکی به اسم صدام کرد برگشتم دیدمم سیناست...

-ااااا مگه تو تبریز نبودی؟گفتی امروز نمیای که!

-خوب دیدم نمیتونم تحمل کنم اومدم دیگه!

اون روز و روز دیگه یادم نمیاد اتفاق خاصی افتاده باشه فقط یه چیز بود اونم اینکه فهمیدم سینا عمدا جواب تلفن منو نداده بود تو4شنبه سوری و اینو به سنا گفته بود!گفته بود سودا به من زنگ زد اما من جواب ندادم....

نمیدونستم کدوم یکی از کاراشو باور کنم...کدوم رفتاراشو...واقعا برام مبهم بود!

چند روز بعد که کلاسای زبانم شوع شد و من  تنهایی داشتم از مدرسه میرفتم کلاس!خیلی ناراحت بودم چون اون روز بازم سنا ودوستاش اذیتم کرده بودن نمیدونم چرا اما سینا هرکاری برای سنا میکرد من نفر اول بودم که میفهمید!اون روزم که سینا و سنا با هم قرار داشتن سینا عیدی سنا رو بهش داده بود یه انگشتر که زمینه نقره ای داشت با نگین های مشکی...خیلی خوشگل بود...با چند تا عکس از خودش...

سینا با همون دوستش که منو دوست داشت دنبال من داشتن میومدن و من اصلا عین خیالم نبود خیلی آروم راه میرفتم و همش توی فکر بودم تا اینکه به کوچه ای که همیشه توش با هم صحبت میکردیم رسیدیم و سینا که پشت سرم بود گفت:اینجا جای خوبیه ها واسه صحبت کردن...

منم برگشتم یه نگاه خیلی ناراحت و با اخم بهش کردم و به راهم ادامه دادم و اون بازم گفت و آخرشم اومد کنارمو و گفت:دارم با تو حرف میزنما چی شده؟منم فقط نگاش کردمو و آروم گفتم:هیچی....!

سینا:پس چرا جوابمو نمیدی ها؟دو ساعته دارم با درو دیوار حرف میزنم؟بیا بریم

بعدشم دست منو گرفت و دنبال خودش کشید و من بازم ساکت بودم!

-تو چت شده؟چهار ساعته دارم بهت میگم بریم حرف بزنیم چرا جواب نمیدی؟روزه سکوت گرفتی؟

-نه چیزی نشده...حوصله ندارم...

بعد از چند دقیقه که سکوت بینمون برقرار بود گفتم:انگشتری که برای سنا گرفته بودی خیلی خوشگل بود...خیلی خوش سلیقه ای!

سینا همونجا ایستاد کنارم زل زد به صورتم اما من حتی سرمو برنگردوندم تا بهش نگاه کنم....اومد جلوم ایستاد و گفت:یعنی من هرچی به سنا میدم به تو نشون میدن؟

من یه لبخند خیلی تلخ زدم و گفتم:اولین کسی که میبینه منم!

-به خدا برای تو هم گرفته بودم...برات حتی یه عکس خوشگلمانداخته بودم....یادم رفت بیارم..

-چطور همیشه مال من از یادت میره؟...مهم نیست سینا...من تو رو به خاطر خودت میخوام نه هدیه هایی که برام میگیری...اما واقعا ازت انتظار دارم نذاری منو اذیت کنن...دیگه طاقتشو ندارم....

-به خدا من بهشون میگم تو رو اذیت نکنن گوش نمیکنن چیکار کنم؟

-همیشه همینو میگی سینا!فکر کنم تو هم از اذیت کردن من لذت میبری...

سینا دست منو کشید و دوباره منو چسبوند به دیوار و دو تا دستشم گذاشت کنارم تا نتونم از دستش فرار کنم...

-چشماتوببند....خواهش میکنم...

-نه...من هرگز این کارو نمیکنم...اه اه سینا نیا جلو...باز تو سیگار کشیدی؟بوی سیگارت از دهنت  داره میزنه بیرون بعد میخوای اینطوری منو ببوسی؟

سینا یه ها کرد و گفت:نخیر بوی سیگار نیست آدامسه من سیگار نکشیدم...

-دروغ نگو...بوی سیگار و آدامس اصلا شبیه به هم نیستن!وایییی ببین چقدرم سفید کننده زده به صورتش...مگه تو دختری؟من با دختریم اینجور چیزا نمیزنم رو صورتم!

-سفید کننده نیست بابا ضد آفتابه!

-دروغ نگو سفید کننده است..

-من نزدم مهدی به زور آورد زد رو صورتم..

-من یک حالی از مهدی بگیرم..

وقتی خواستم برم سینا بازم نذاشت و کمی اومد نزدیک تر...

-سینا خواهش میکنم...نکن...زشته...من نمیتونم...اصلا نمیتونم!

-زشت زیر لحافه!این نشانه دوست داشتنه!

-کدوم دوست داشتن؟بیخود چرند نگو...سینا تو رو خدا...من نمیتونم ...بلد نیستم...زشته نکن!

-آخه مگه چیه؟بلد میشی...توشاتو ببند من بت د میدم

-نمیخوام...سینا خواهش مکنم..ولم کن..

خلاصه اون روزم نذاشتم سینا منو ببوسه و وقتی داشتیم میرفتیم که سینا منو برسونه کلاس به مهدی گفتم:آقا مهدی دیگه نبینم رو صورت دوست پسر من از این چیزا بزنیا!حواستو خوب جمع کن...

اونم خندید و گفت:چشم ...

توی راه که داشتیم میرفتیم کلاس سینا خیلی تند تند راه میرفت  به همین خاطر من عقب میموندم بهش گفتم کمی آروم تر راه بره اونم محکم  زد رو شکمم و گفت کمی تند تند بیا تا این بره عقب...این چیه آخه یه دختر 13 ساله داره؟

-تو چیکار به شکم من داری؟آرومتر برو نفسم برید...

خلاصه اون روز هم تموم شد...یه چیزی هم بگم که من هر روز و شب به سینا زنگ میزدم توی هر موقعیتی...اگه فقط من و مامانم بودیم کار راحت ترم میشد.مثلا وقتی مامانم میرفت بالکن بشوره یا میرفت دستشویی یا حموم...خلاصه از هر موقعیتی استفاده میکردم تا صدای سینا رو که عاشقش بودم بشنوم....

 

من یه دوستی داشتم که اونم مثل من عاشق بود...اما خیلی دو رو بود و من اینو بعدها فهمیدم...و یه اشتباهی کردم!حرفی که سینا به من زده بود راجع به قطع کردن ارتباطش با دخترا رو بهش گفتم...در حالی که سینا بهم گفته بود این موضوع رو به هیچ کس نگم...منم اصلا یادم نبود...اون دوست نامردم هم رفته بود گذاشته بود کف دست سنا و سنا هم سر این موضوع  کلی با سینا دعوا کرده بود...و این هم یه شروع دیگه برای یکی از بدبختی های من بود!اون روزی که کلاس داشتم سری صبحا بودم بنابراین باید از خونه میرفتم کلاس...وقتی رسیدم اونجا با یکی از دوستام کمی رفتیم گشتیم بعدش سرو کله سینا پیدا شد...درست پشت سر ما بود...منو صدا کرد و وقتی من برگشتم طرفش دوتا انگشتای اشاره ااش رو رو بهم چسبوند و بعد با اون یکی انگشتش  زد روش که یعنی دیگه از این لحظه به بعد ما با هم قطع رابطه میکنیم!منم اولش خیلی ریلکس بهش گفتم مطمئنی؟اونم با سر گفت آره منم گفتم باشه خدافظ و به سمت کلاسم حرکت کردم...

اما همین که رسیدم دم در کلاس نتوستم خودمو نگه دارم و زدم زیر گریه!از شانس بدم هیچ کدوم از دوستامم نیومده بودن که بتونم باهاشون حرف بزنم و درد و دل کنم!بلند شدم و تصمیم گرفتم برم کمی اون دو رو بر بگردم!سینا رو دیدم که خیلی بیخیال داره با دوستاش میگرده وقتی هم که منو دید تنها کاری که کرد یه لبخند پر از تمسخر  زد.من همون طور ناراحت داشتم مسیر کانون تا سر خیابون رو طی میکردم بعد برمیگشتم...سینا هم با دوستاش اونجا نشسته بودن در واقع من داشتم از جلوشون رد میشدم!خیلی ناراحت بودم..چون خیابون بود بغضمو توی گلوم نگه داشته بودم تا گریه نکنم...یه بار که از جلوشون داشتم رد میشدم سینا به من نگاه کرد و به دوستاش گفت:خیلی بده آدم از کسی خنجر بخوره که بهش اعتماد داره!

من یه نگاه بهش کردم و اون با همون لبخندش داشت به من نگاه میکرد دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و اشکام ریخن پایین...سینا که اشکای منو دید گفت:دنبالم بیا میخوام باهات حرف بزنم...

منم خیلی آروم دنبالش راه افتادم رفتیم کوچه ای که پشت کانون بود...

-تو چته؟چرا گریه میکنی؟

-سینا تو خیلی نامردی...خیلی پستی...مگه من چیکارت کردم که اینهمه منو اذیت میکنی ها؟

-من تو رو اذیت میکنم یا تو منو ها؟

-من کی تو رو اذیت کردم؟مثل اینکه یادت رفته چقدر اذیتم کردی بدون اینکه حتی یه بارم ازم معذرت بخوای...

من وقتی داشتم این حرفا رو میزدم گریه میکردم و دفتر زبانم هم دستم بود...سینا انگار که اصلا ناراحت نیست حتی وقتی باهام حرف میزد اون لبخند مسخره روی لبش بود!با هم راه افتادیم و بینمون سکوت بود...تا اینکه من گفتم:چرا گفتی ابطمونو کات کنیم؟

-یعنی تو نمیدونی؟

-نه...من کاری نکردم!

-تو خیلی دهن بینی!چیزایی که بهت گفتمو میری به همه میگی!

-سینا به خدا من چیزی به کسی نگفتم!

-دروغ نگو...من جریان اینکه میخوام با همه دخترا کات کنم رو فقط به تو گفته بودم اما تو رفتی و این مساله رو مستقیم گذاشتی کف دست سنا!

-سینا به خدا من چیزی به سنا نگفتم...من اصلا با سنا حرف نمیزنم...

-پس سنا از کجا فهمیده؟خودش گفت که تو خودت بهش گفتی!

-سینا کمی از من فاصله گرفت و و من وقتی این حرفو شنیدم محکم دفترمو پرت کردم زمین و داد زدم:من چیزی به سنا نگفتم...همش تقصیره نعیمه است...به خدا من چیزی نگفتم بهش...

سینا که دید من بدجوری دارم گریه میکنم و همه دارن به ما نگاه میکنن اومد طرفم و خواست که اشکامو پاک کنه اما من داد زدم:به من دست نزن...نمیخوام اشکامو پاک کنی...تو خیلی بدی...تو با من بازی کردی...تو از من سو استفاده کردی!سینا نمی بخشمت...

و بعد بازم گریه کردم!اما اون همش میگفت تو اگه خودت نمیخواستی من هیچ وقت نمیتونستم بهت نزدیک بشم!

دیگه وقت زیادی تا شروع کلاسم نمونده بود و من باید میرفتم سر کلاس...و اون بهم گفت دیگه هیچ وقت بهم نگ نزن...امروز آخرین روزی بود که با هم حرف زدیم...

-اما من حرفای زیادی برای زدن دارم سینا!

-هر حرفی داری همین الان بگو

-الان که نمیشه...کلاسم دیر میشه نمیتونم!

-اگه نمیتونی پس نزن!سودا دیگه به من زنگ نزن...

و ازم خداحافظی کرد و رفت....





طبقه بندی: Real Love Story، 
[ پنجشنبه 19 آبان 1390 ] [ 11:05 ق.ظ ] [ fatii khan0mii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :