تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلام عزیزای دل فاطی..خوبین؟

بفرمایید اینم ادامه...حوصلتون که سر نرفته؟؟؟امیدوارم از تکراری بودنش حوصلتون سر نرفته باشه...


بعدش مامانم اومد دیگه نتونستیم با هم حرف بزنیم و من زودی قطع کردم!

از اون روز به  بعد من و سینا با هم صمیمی تر شده بودیم و بیشتر مواقع بهم خیلی خوش میگذشت.بعد از چند روز وقتی که دوباره با هم حرف زدیم سینا بازم راجع به بوسه با من حرف زد و من گفتم من اینجور چیزا رو قبول ندارم!

-من میخوام یه روز تو رو عروس کنم تا بفهمی عروس بودن چه حسی داره!

-نه...من دوست دارم عروس واقعی بشم!

-اونم میشییییییییی

خلاصه هی میگفت من بالاخره تو رو میبوسم و منم میگفتم که من عمرا اجازه نمیدم که تو این کارو بکنی!

یه روز که من کلاس داشتم سینا هم اومد پیشم دست منو گرفت و من دستمو از دستش بیرون کشیدم!

سودا:من نمخوام دستم تو دست کسی باشه که منو دوست نداره!

-مطمئنی؟

منم که دلم نمیخواست اون ازم دلخور باشه گفتم هر جورخودت دوست داری فکر کن!

بعد اون باز دستمو گرفت و به راهمون توی کوچه ادامه دادیم!ساکت بودیم که من گفتم:من قبل از اینکه ببینمت کلی حرف برای زدن دارم ام وقتی میبینمت  یادم میره میخوام چی بگم!

-لابد میگی من امروز که سینا رو ببینم نمیذارم دستمو بگیره آره؟

-نه...اما میگم نمیذارم سینا منو ببوسه!

-ااااااااااا اینطوری میگی؟اما من یه روز تو رو میبوسم!

-من نمیذارم!

بعدش دیگه چیزی نگفتیم و بازم داشتیم راه میرفتیم که یهو سینا بهم گفت سودا بیا اینجا و منو کشید نزدیک دیوار داخل کوچه!بهم گفت تکیه بده اینجا....حالا چشماتو ببند کارت دارم...

منم که نمیدونستم میخواد چیکار کنه چشمامو بستم اما درست وقتی  که میخواست منو ببوسه نفسهاش خورد به صورتمو چشامو باز کردم و هلش دادم اونور!و گفتم:بهت که گفتم نمیذارم منو ببوسی!

-اما من یه روز موفق میشم!

خلاصه روزها میگذشت تا اینکه آخرای سال شد وباز هم  حرف سنا پیش اومد و طبق معمول سینا حرفای خودش رو تکرار کرد!چند روز بعدش یکی از دوستامون به من و سنا پیشنهاد کرد که حرفایی که سینا راجع به هرکدوم از ما به اون یکی میزنه رو به هم بگیم تا ببینیم بالاخره سینا کدوم یکی از ما رو میخواد!ما هم قبول کردیم و با هم برای اولین بار حرف زدیم!سنا به من گفت که سینا میگه:من همیشه به سودا میگم آبجی...بعد این کلمه حرصشو درمیاره من خوشم میاد!

وقتی اینو شنیدم از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم...چون سینا هیچ وقت از این کلمه برای صدا کردن من استفاده نکرده بود!اون بعد از اینکه شماره موبایلشو به من داده بود و با هم صمیمی تر شده بودیم از کلماتی استفاده میکرد که دلم میرفت(دلت غلط میکرد)مثل دوست دختر گل من،جیگر طلا ،عروسک من و از این حرفا!من به سنا گفتم اینا حرفاییه که سینا به من میزنه اون تا حالا حتی یه بارم به من آبجی نگفته!من کاملا دیدم که قیافه سنا چجوری شد!فکر کنم انقدر عصبانی بود که اگه سینا جلو چشمش بود میزد همون جا لهش میکرد!از شانس اون روز 5شنبه بود و ما خالی داشتیم پس سنا هم مثل همیشه قرار بود زنگ خالی رو با سینا بره پی تفریحو گردشش!من وقتی برگشتم خونه تناه بودم!تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم اما ای کاش بهش زنگ نمیزدم....هییییییی

وقتی من زنگ زدم پیش سنا بود....سر من داد زد و گفت دیگه به من زنگ نزن...منم باهاش دعوا کردم که چرا اون چرندیاتو به شنا گفته؟اونم چون پیش سنا بود گفت:مگه من به تو نمیگم آبجی ها؟

-نه تو کی منو آبجی صدا کردی؟من کی بهت گفتم این کلمه منو حرص میده ها؟

-دیگه به من زنگ نزن!

-باشه زنگ نمیزنم!حرف آخرت اینه دیگه؟

-آره

و بعد گوشی رو قطع کردم!بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم محکم پرتش کردم زمین شانس آوردم نیفتاد رو سرامیک وگرنه میشکست بدبخت میشدم!بعدش دوباره گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم!

-مگه بهت نگفتم دیگه به من زنگ نزن ها؟

-چرا گفتی...اما اگه قراره این آخرین باری باشه که داریم با هم حرف میزنیم باید به حرفام گوش کنی!





طبقه بندی: Real Love Story، 
[ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 12:03 ق.ظ ] [ fatii khan0mii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :